در حکایت سفری که گذشت 2
این عکس ها مربوط میشه به همون اطراف ویلای عزیز که ما اون چند روز مقر اصلیمون اونجا بود هرجا که میرفتیم بالاخره شب رو برمیگشتیم اونجا
امان از آفتاب های سوزان و هوای سرد
گزارش تصویری از سفر

اینجا دیگه واقعا خسته شده بود و رو چمن ها دراز کشیده بود و هر چی بهش می گفتیم پاشو بریم می گفت نه خسته شدم می خوام بخوابم



بچم دیگه کلافه شده بود از این همه لباس و کلاه کلفت اینجا هم کلاهش رو درآورد تا موهاش حسابی هوابخوره

عزیزم تعجب کرده از این شرایط آب و هوایی و داشت بهش تفکر می کرد که چه جوری میشه که اینجوری میشه





مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


در حکایت سفری که گذشت 2
